محمد مفيد مستوفى بافقى

259

جامع مفيدى ( فارسى )

به صفاى نظر و مهر و محبت سوگند * كه اگر آينه‌اش از تو شود زنگ‌پذير مىكنم روز ترا چون شب خود تيره و تار * مىكشم زلف ترا چون خط او در زنجير و آن طوطى شكرستان فصاحت [ 207 ب ] در فن انشا يد طولى داشته چنانچه مهارت او درين علم از رقعه‌اى كه به جهت طلب اسب به مرحمت پناه قاضى صفى الدين محمد اقضى القضات يزد نوشته ظاهر مىگردد . صورت رقعه اميد كه طرهء عنان سمند جهانگرد قضا و دنبالهء لگام توسن عالم نورد قدر همواره در دست اختيار بندگان عالىمقدار بوده ابلق روزوشب به كام دل دوستان گام هواخواهى در وادى ارادهء خاطر ملكوت ناظر گذاشته ، پاى دولت محبان دولتخواه از ركاب سعادت اشهب مراد خالى نگردد . ثانيا معروض مىدارد كه بر پيشگاه خاطر انور فروغ اين خبر بهجت‌اثر پرتو ظهور افكنده كه قبل ازين حسب الفرمان قضا جريان وارث سلسلهء صاحب براق و ارشد دودمان راكب دلدل نواب كامياب سپهر ركاب اشرف اقدس ارفع اعلى كه هزار جان گرامى فداى خاك پاى توسن عرش سير گردون خرامش باد ، مقرر شده بود كه پيادهء مات عرصهء حيات حسن واهب در جرگهء ارباب مناصب دار العبادهء يزد كه يكه‌سواران ميدان استعداد و استقلالند درآمده يكسر سمند تندهوش [ 208 الف ] قلم گوش آهسته خرام نرم لگام بطريق نذر به درگاه معلى فرستاده در خيل خواجه - تاشان سر افتخار به اوج مباهات سايد . و مدتيست كه دستور ملك عدالت و سعادت و اقتدار و شهريار شهر نجابت و اصالت و اعتبار و متصدى محال خالصه جلالت و جلادت افتخار هريك ابرشى كه در بهار بند جبروت كرهء